لنالنا، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 26 روز سن داره

لنای من دنیای من

تولدت...

و امروز: باز آن روز پر خاطره،آن تاریخ همیشگی ؛ آن تاریخ آشناییکه 4 سال است می شناسمش! 4 سال است که قلب م را،همین وقت از سال،پر از غوغا می کند دوباره 6 تیر... 4 ساله شدی دخترک زیبای من؛ گل گندم بی نظیر و دوست داشتنی! 4 سالگی ات شیرین است، شیرین مثل وقتی که می خندی... مثل وقتی که می بوسمت و هنوز عطر آن روزهایت را استشمام می کنم. مثل وقتی که 6 تیر را،مو به مو تعریف می کنم و گوش می دهی شیرین تر از همیشه، تولد ت مبارک جان من؛ امید دل من،روح زندگی من؛قلب من! چقدر امروز نجوای " تولدت مبارک "را برایت سر دادم و تو چقدر خوشحال بودی تولدت مبارک نازنینم، هزاران بار مبارک... باشد برایت روزهایی پر از عشق و سرمستی و زندگی تا...
8 تير 1392

تو که حرف می زنی...

این روزها به بهترین وجه ممکن حرف می زنی،عزیز دل من کلمات را پشت سر هم میگی، کلماتی پر از تازگی،آنقدر تازه که بیش از نیمی از آن را اول باره که می شنوم جمله هم می گی,جملات سه یا چهار کلمه ای... برای وصف زیبایی جمله گفتنت کلمه ای پیدا نمی کنم... همین قدر بدون که وقتی حرف می زنی دنیا با همه ی بزرگیشش دستمه ... عشق ابدی من: حتم دارم وقتی بزرگ شدی و نوشته هامو میخونی لبخند بر لبان خوشگلت نقش خواهند بست... لبخندی از سر شوق،از خاطرات خوش کودکی لبخندی از روزهای اول جمله گفتنت... که برایت باور نکردنی است این گونه بودنت، این گونه کوچک و تازه کار بودنت... عزیز بی همتای من؛ فردا تو مخوانی و تصور می کنی و لبخند می زنی، امروز من م...
1 خرداد 1392

مسافرت با نازدونه خانوم

خوشگلترین من امسال عید تصمیم گرفتیم با عمه شبنم اینا بریم مسافرت.9 ماهه ای عزیزم. با هم رفتیم وان و تو فسقلی چه کارهایی که با ما نکردی... تو راه که هی فقط نق می زدی چون عادت به زیاد تو ماشین موندن نداشتی. بعدش هم فقط بغل من بودی و بغل هیشکی نمی رفتی هوا هم که سرد بود مجبور بودم پتو پیچت بکنم قربونت برم. شدیدا معتاد پستونک شده بودی اصلا نمی شد ازت بگیریم.شب موقع خواب خواستم که پوشکتو عوض کنم لنا خانوم حس پرتاب بهشون دست داد و پستونکشونو از دهنشون درآوردن و زمین انداختن داخل دستشویی.نتیجه=بی پستونک موندن لنا جون و شروع جیغ های بنفش تا خود صبح. خلاصه با همه ی مشکلاتش خیلی بهمون خوش گذشت. اینم از عکساش. اول از همه عکس پاسپورتت ...
24 فروردين 1392

بهار نو

تو بهاری؟ نه! بهاران از توست... از تو می گیرد وام هر بهار این همه زیبایی را... دومین بهارت را سپری می کنی گلبرگ من! هر چه را که باید گفته ام در وصف 20 ماهگیت گفته ام که بهاری برای من گفته ام بهار یعنی تو... مبارکت دلپذیر من اینجاتولد عمو پرویز بود خودت شمعشو فوت کردی ...
24 فروردين 1392

لنا و تولد اسراء جونی

خوشگلم 1 ماه بعد تولد خودت تولد اسراء جون بود.اثرات حال و هوای تولد خودت هنوز پا برجا بود واسه ی همون فکر می کردی که باز هم تولد خودته و کلی اصرار داشتی که شمع اسراء جون رو تو فوت کنی.خلاصه با همه ی شیطنت هایی که کردی کلی بهمون خوش گذشت. اینم چند تا از عکس ها که با اسراء جون گرفتم ازتون:     ...
24 فروردين 1392

لنای من 18 ماهه شد

نازنین بی همتای من: امروز 18 ماهه شدی درست 1 سال و 6 ماه چه زود گذشت انگار همین دیروز بود 1 سالگیت را جشن گرفتیم. 1 سال و نیم است که مادر ت شدم. 1 سال و نیم است که هر شب تو را نگاه کرده ام و چشامو بسته ام. 1 سال و نیم است که محض بیدار شدنم تو بودی جلوی چشمام. 1 سال و نیم است که فقط تو شدم. 1 سال و نیمه که عاشقت شدم,عاشقی کردم با تو 1 سال و نیمه بوسیدمت , بوییدمت,دیدمت ممنون بابت این 18 ماه, هدیه ی بی نظیر من این سومین نیم سالی است که تجربه اش می کنی. پایان هر نیم سال یک تغییر! اولی را با شروع غذا خوردن به پایان رساندی. دومی را هم وقتی به سرانجام رساندی که یک نوپای 1 ساله بودی و تولدت. و حالا سومین آن، 1 سال و ن...
21 فروردين 1392

تولد 2 سالگی

عزیز جان من! 1 سال و 12 ماهه ی شیرین من... دوستت دارم! به اندازه ی تمام  ثانیه های این 1 سال و 12 ماهی که گذرانده ایم، دوستت دارم... به اندازه ی تماااااااااااااااااااااااااااااام دنیا دوباره امروز 6 تیر است ماهگرد آمدنت،سالگرد آمدنت دومین بهار زندگیت مبارک                 این کادوی دادا بود گل من. ...
21 فروردين 1392